رهگذر زمستان

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام . . .


 



عزیز یار ، نامه های این تنها نام ،به نام توست و ماه هر شب برای تو...
نامه هایم را می خواند و نام تو سر مشق دفتر بی خط زندگیم ..
ماه ، قصه بگو ..برای او ..برای من ..
زیر گنبد آسمان همیشه دلم سمت توست.وقتی نگین ستاره بر مخمل سیاه شب می درخشد...و من آهسته تر از سکوت با تو سخن می گویم . لطیف تر از حریر رویا ..مانوس تر ازتنهاییم،با تو سخن می گویم..
گاهی ابری رهگذر از شب تا سحر می بارد ، و صدای زمزمه  مبهم تو را از دوردستها می شنوم ..شوق قدم زدن زیر باران با تو ،بی چتر و بارانی وچشمهای هردوی ما خیره به رقص سکوت در خاموشی و فراموشی ..
سالها گذشت و برگ برگ رویاهای خوش با شعله های زمان خاکستر شدند و من از تو دورم ...دور ...دور ..
اما امیدوار و چشم براه،شاید از پنجره ی قطاری برایم دست تکان دهی..
چشمهایم را می بندم ..تورا می بینم..درسایه پنهان ،و در مهر پیدا ..
چه محال زیبایی !
منتظر می مانم ،نمی گذارم آسمان زندگیم پر از دود و غبار عادت شود. من با خدا..با ماه ..با گل ..با شمع ..با اشک ..دوستی دیرین دارم و از تو برای آنها سخن می گویم...
وقتی خاک زمین دامنگیرم شد،پذیرفتم آنچه را نمی توانستم تغییر دهم وپروردگارم به من فرمود : "از زندگی ..قضای زندگی  وغذای زندگی ..هرکسی سهمی دارد و سهم تو تنهایی است "
 چشم ، مهربان پروردگارم ...
موج سواری بچگی تمام شد و من ماندم و حقیقت و هیاهو و هراسان به دنبال تو بین جمعیت...گاهی نگاهی متعجب..گاهی نگاهی تمسخر آمیز ..
گاهی نگاهی بی تفاوت..گاهی نگاهی پرسشگر ..و اما گاهی نگاهی آشنا ؟ !!!
شاید همه نقاب بر چهره دارند!
آدمی غمگین ..اما ... دلقکی شاد!
شیطان خویی با چهره ی فرشته!
سودجویی با چهره ی یاری رسان!
جسمانی با صورتک روحانی!
چه دنیایی است خدایا ! ازتو جهان پر است و جهان از تو بی خبر ..
به آغوش خدا پناه می برم ..
دراین همهمه ی مبهم ..فرسنگها دورتر در دل جنگلی مه گرفته ..کلبه ای است درویشی و بی نوا ..نوای ساز سر می دهد..برای دیدار یار آشنا و نگاه آشنا ..
 از دوریت کاغذ آتش رسیده را می مانم.تمام دارایی من ، دل و تنهایی است .........تقدیم تو باد ...



[ شنبه 5 دی 1394 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ علی ............. ]