دروغ

با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم

آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی

حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم

بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی...

 ***

 اشک زد حلقه به چشم من و آهم به لب آمد

ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم

ناامیدانه زدم تکیه به دیوار ز حسرت

رنج حرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم

 ***

 با دلی تنگ به جبران گناهی که نکردم

گریه ها کردم و بر آتش دل اشک فشاندم

یادگار تو همان حلقه ی زیبای طلا را

نگهی کردم و ز آن پس

روی آن چند نگین از گهر اشک نشاندم

 ***

با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم

آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی

حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم

بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی...



[ دوشنبه 19 تیر 1396 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ علی ............. ]